|
|
|
|
فقط... فقط دریا دلش آبی تر از من بود و من از دریا دلم دریا. فقط این را ندانستم چرا گشتم چنین تنها تر از تنها. به هر آبی شدم آتش به هر آتش شدم آبی به هر آبی شدم ماهی به هر ماهی شدم دامی به هر نامحرمی ساقی به هر ساقی می باقی و تو این را ندانستی چرا گشتم چنین عاصی؟... یه داستان معرکه دوست من «جان فوپ» وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از خودش سوال نكرد چرا؟ من دست ندارم.» بلكه پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد». را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را
ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم:
«چرا؟»
«چرا حالا؟»
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»
را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.
هم جوابي وجود داشته باشد،اهميتي ندارد.
شروع مي شوند:
خود مي پرسند: «چه كاري طي 24ساعت آينده
مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»
افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر
«وفق مراد» هست يا نه.
اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه
كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي
بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه
«چرا؟» + نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 9:6 توسط نوید |
|