|
|
|
|
در حسرت کدامین لحظه تمام زیبایی های بودنت را از یاد برم نمیدانم تمام دلخوشی های حضورت در تنگنای دلتنگی هایم خشکید و همه شوق انتظارم بی هیچ امیدی بر گوشه دلم محو شد گاه می اندیشم کاش همنشین لحظه های بی قراریم کسی جز تو نبود ايستگاههای متروک ... می ترسم... از روزی که دستهای تو هم سرد شوند می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو... می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند می ترسم.....................
احساس من غنچه ای است، شايد نشکفته در باغ وجود نشسته در انتظار صبح، باشد که با نوازش نسيم گونه ات حضور را باورکند، بشکفد و باز عطر عشق را درفضای سرد فاصله بپراکند
مینویسم د ی د ا ر تو اگر بی من و مشتاق منی فاصله را بردار
دوستدار همتون
نبید
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 12:55 توسط نوید |
|