|
|
|
|
تجربه خدا اميد سنگ صبور سنگ مرمر بنويس گل + نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 0:37 توسط نوید |
7.در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي. 8. زندگي آن نيست كه هر چه مي خواهيد داشته باشيد، بلكه آن است كه هر چه را داريد، بخواهيد + نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 0:35 توسط نوید |
خدايا رفتن بي همراه خدمت بي نان عشق بي هوس عطا كن + نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 0:23 توسط نوید |
آنکه در تنها ترين تنهاييم تنهايم گذاشت دلي دارم که از تنگي در او جز غم نمي گنجد غمي دارم ز دلتنگي که در عالم نمي گنجد بر روي دروازه هاي قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق امد و گفت: بي سوادم! کاش معشوق ز عاشق طلب جان ميکرد با کسي زندگي نکن که مي توني باهاش زندگي کني + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:16 توسط نوید |
خدايا به هرکه دوست مي داري بياموز آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی بيهوده مرا چشم براه کردی و رفتی آن کاخ اميدی که بنا کردم از عشقت خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی در توانم نبود دوری و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه جفا کردی و رفتی دلم را جز تو كس دلبر نباشد به جز شور توام در سر نباشد دل من را تو عمدا ميكني تنگ كه تا جاي كس ديگر نباشد + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:15 توسط نوید |
نمی دونم چه دردی داری ای دل که هرشب تا سحر بیداری ای دل گلت را شاید از غمها سرشتند که از خود هم تو در آزاری ای دل خدایا این غم از جونم جدا نیست ز دردم قلب یاری آشنا نیست دلم می خواد به صحرا پا بذارم که اینجا در دل مردم صفا نیست دل دیونه ام دیونه تر شد بیا با من از این عالم به در شو خبر ها جز غم و حسرت ندارم بیا با من ز دنیا بی خبر شو نه دیگر از محبت ها نشونی نه پیدا میشه ای دل همزبونی خوشا هرکه یارش بی وفا بود خوشا تنهایی و دشت و جنونی شاعر اردلان سرفراز - خدایا هرکه با من آشنا شد نمی دونم چرا از من جدا شد روز اول که اومد با وفا بود وقتی نازش کشیدم بی وفاشد باز سحر اومد ، آفتاب در اومد با خنده گل شب به سر اومد که در زیبایی و خوبی نشونه بگوئید بیش نرنجونه دلم رو که آهم سرد تر از باد خزونه عماد رام - + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:15 توسط نوید |
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را سه جمليه زيبا : 1- اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکره اولش ميافتي. 2- لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوقه وصال است و در وصال بيم فراق 3-آغازه کسي باش که پايان تو باشد بوديم کسي باور نداشت که هستيم پس نباشيم تابدانندکه بوديم. تصميم شبيه به مار ماهي است گرفتن ان آسان ولي نگه داشتنش دشوار است. رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟ دوست داشتن شنا در درياست ولي عشق غرق شدن در دريا + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:14 توسط نوید |
گوهر خودرامزن برهرسنگ ناقابلي همواره به خاطر بياور که در اوجي معين ديگر ابري نيست. اگر زندگيت ابري است به اين دليل است که روحت انقدر که بايد بالا نرفته است... سکوت دوستي است که هرگز خيانت نمي کند از اينکه زندگي شما تمام شود نترسيد ٬ + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:14 توسط نوید |
خواب می خوابم تا تورا خواب ببینم بیشتر می خوابم تا تورا همیشه ببینم گر بدانم مردگان هم خواب می بینند می میرم تا تورا همیشه خواب ببینم + نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385 12:3 توسط نوید |
یه روز بچه ها روی تابلوی کلاس نوشتن: هیچ چیز ارزش ماندن ندارد و هیچ چیز ارزش دوست داشتن ندارد، چرا که عشق سوء تفاهمی است که با یک متاسفم به پایان می رسد....
به نظرم قشنگ اومد،توی کتاب ریاضیم نوشتمش اما هیچ نفهمیدم یعنی چی!!!! اما اون روزی که برای اولین بار وقتی بهش گفتم چرا می خوای تنهام بذاری؟ بهم گفت: (( اشتباه کردم)) تازه فهمیدم اون جمله یعنی چی................. حالا می فهمم که ((هیچ چیز ارزش دوست داشتن نداره)) + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 16:44 توسط نوید |
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که از خاک سرشتند گلشان سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 16:32 توسط نوید |
هرگز به دوستانت كاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند - لوگان پارسال اسميت -جامعه مثل آب نمک است شنا كردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است - سايمن استرانسکي ازدواج مكالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد - رابرت لويي استيونسن * خدايا مرا درياب که دل دريايي من بي تو مرداب است. پندي برگرفته يک جمله آدما مثل کتابن برگرفته ازمطالب جالب از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... مشعل و آب بر گرفته از مطالب جالب هميشه يادت باشه چيزايي رو كه امروز داريشايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات...! پس سعي كن هميشه قدر اون چيزيرو كه امروز داري خوب بدوني + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:9 توسط نوید |
داستاني زيبا : روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست آدما مثل کتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... مشعل و آب فرامش نکنيد دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . يک جمله هميشه يادت باشه چيزايي رو كه امروز داريشايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات...! پس سعي كن هميشه قدر اون چيزيرو كه امروز داري خوب بدوني از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت:از من سوزان تر است. از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت:از من زيباتر است. از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت:از من عاشق تر است. از خودش پرسيدم محبت چيست؟ گفت:نگاهي بيش نيستم...! + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:7 توسط نوید |
آري آغاز دوست داشتن است اين جهان پر است از صداي پاي مردمي که همچنان که ترا مي بوسندو در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند ... ( فروغ فرخزاد (( عشق يک آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما بطور قطع آسمان لايتناهي ترس مي آفريند. )) (( عشق يک نردبان است. با يک نفر آغاز ميشود با تماميت به پايان ميرسد. عشق آغاز است خداوند پايان است. (( عشق دردناک است چون براي سعادت راه مي آفريند. عشق دردناک است جون دگرگون ميکند. عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناک خواهد بود )) (( بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است. در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد عشق ورزيدن تعهد است. به همين علت است که مردم زياد راجع به عشق حرف چگونه باشيم چنان کار کنيم که گويي نيازي به پول آن نداريم. پندي برگرفته + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:6 توسط نوید |
آيا ما به دنيا آمده ايم كه در مسير افقي دنيا ( به نام زندگي ) به بستر خور و خواب و خشم و شهوت هستي را به لجن بكشيم ؟ و در يك خط افقي از گاهواره تا گور حركت كنيم؟زنبور عسل شهد گل را مي نوشد چه پس ميدهد ؟ الاغ هم گل و علف را مي خورد چه پس ميدهد ؟ و انسان نيز ..... اكثر مردم به چرا ( chara ) مي انديشند و اندك مردمند كه به چرا ( chera ) مي انديشند. احمد خضرويه عارف فهيم : جمله خلق را ديدم كه چون گاو و خر از يكي آخور مي خوردند . يكي به تمسخر گفت : خواجه تو در ان ميان چه ميكردي ؟ كجا بودي ؟ گفت : من نيز با ايشان بودم اما فرق آن بود كه ايشان مي خوردند و مي خنديدند و بر هم مي جستند و من مي خوردم و مي گريستم و سر بر زانو نهاده بودم و مي دانستم. اما براستي ما چه هستيم ؟ حقيقت وجود ما چيست ؟ هدف از آفرينش انسان چه بود و اثر و فايده ي ما در زندگي چيست ؟ اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد دل من يه روز به دريا زد ورفت... پشت پا به رسم دنيا زد و رفت... زنده ها خيلي براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت... هواي تازه دلش مي خواست ولي... آخرش تو غبارا زد و رفت... دنبال کليد خوشبختي مي گشت... خودشم قفلي رو فقلا زد و رفت در شبي از شبها خدا را ديدم که دز حاله بازرسي پروندها بود يکي را برداشت رو به من گفت: ادم کشتي؟گفتم تو مرا قاتل کردي گفت دزدي کردي؟گفتم تو مرا محتاج کردي گفت در کوچه نيمه شب با کسي سخن گفتي؟گفتم تو مرا عاشق کردي پس از اندکي سکوت گفت تو تنها بنده ايي هستي که حقيقت زندگي را دريافتي يه داستان جالب: آن سوي پنجره در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعداز ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند. هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، جاني تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح، پرستاري که براي دستشوي آنها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري، او با يک ديوار مواجه شد. مرد، پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟ پرستار پاسخ داد:" شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند." + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:5 توسط نوید |
**خدايا مرا درياب که دل دريايي من بي تو مرداب است. ۱هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود ۲:عاشق كسي بشيد كه لايق عشق باشه نه تشنه ي عشق چون تشنه يك روزي سيراب ميشه. نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... ***چقدر عجيب که : - تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره - تافرياد نزني کسي به طرفت بر نمي گرده - تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه - تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد - و تا وقتي نميري کسي تو رو نمي بخشه.... واقعاْ چه دني ائيه § بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ مي زنند....و گنجشكها جدي جدي مي ميرند.....ادمها شوخي شوخي زخم مي زنند...وقلبها جدي جدي مي شكنند...و تو شوخي شوخي لبخند مي زني...و من جدي جدي عاشق ميشم به جاي دسته گلي که فردا برقبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار مي کني امروز با تبسمي شادم کن به جاي اون منتهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مي نويسي امروز با پيامهايي کوچک خوشحالم کن من امروز به تو احتياج دارم شايد فردا خيلي دير باشد + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:4 توسط نوید |
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني ؟ من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد؟ خدا خنديد:وقت من بي نهايت است ... در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد کودکي شان. اينکه آنها از کودکيشان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي کنند که کودک .........باشند اينکه آنها از سلامتي خود را از دست مي دهندتا پول بدست آورندو بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند... اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده،اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند. دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم من دوباره پرسيدم:به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت:بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد،همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد که زخمهاي عميقي که در قلب آنانکه دوستشان داريم ايجاد کنيم،اما سالها طول ميکشد تا آن زخمها را التيام بخشيم. بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، کسي است که به کمترين ها نياز دارد،بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کننندو آن را متفاوت ببينند.بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم:از شما بخاطره اين گفت وگو متشکرم. آيا چيز ديگري هست که دوست داريد که فرزندانتان بدانند ؟ + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:3 توسط نوید |
اگر بخواهم آنچه را که در سر دارم برايت بگويم هزاران کتاب خواهد شد اما اگر بخواهم آنچه را که در دل دارم برايت بگويم سه کلمه بيشتر نميشود I love you ده خط براي زندگي: يک دوستت دارم، نه بخاطر شخصيت تو،بلکه بخاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم. دو هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نميشود. سه اگر کسي تو را آنطور که ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. چهار دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند. پنج بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد. شش هرگز لبخند را ترک نکن،حتي وقتي ناراحتي.چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. هفت تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي،ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي. هشت هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،نگذران. نه شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را.به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شکرگذار باشي. ده به چيزي که گذشت غم نخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن ******* به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد و عاشق هر کسي نباشد به چشمانت بياموز هر کسي ارزش ديدن ندارد به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند به چشمانت بياموز که به در خيره نماند به چشمانت بياموز که براي هر کسي بيخواب نشود به زبانت بياموز که هر اسمي ارزش جاري شدن ندارد به زبانت بياموز به هر کسي نگويد دوستت دارم به لبانت بياموز هر لبي ارزش بوسيدن ندارد + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:2 توسط نوید |
عشق ورزيدن سعادت ... لياقت زخم زندگي غصه نگريستن عشق آنچه آينده بود حال است و آنچه كه حال است گذشته مي شود ، پس چرا نگراني؟ سعي كن..... چتر گاهي مبارز بدون اينکه خواسته باشد گام اشتباهي بر مي دارد و به درون گرداب سقوط مي کند ، يک چيز را به خاطر بياور آنچه باعث غرق شدن مي شود فرو رفتن در آب نيست اميد شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چيست؟ " استاد در جواب گفت:" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:"چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:" هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت:" عشق يعني همين! " شاگرد پرسيد:" پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت:" به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم." استاد باز گفت:" ازدواج هم يعني همين!! + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:2 توسط نوید |
کمالات . . . . زندگي حسادت نبردهاي زندگي سخن بزرگان جالب مهم نيست مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم از کدام دسته ايم ؟؟ هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي خودت باش سوال اميد سخن بزرگان هديه بهتر از صدقه + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:1 توسط نوید |
کمالات . . . . زندگي حسادت نبردهاي زندگي سخن بزرگان جالب مهم نيست مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم از کدام دسته ايم ؟؟ هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي خودت باش سوال اميد سخن بزرگان هديه بهتر از صدقه + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:1 توسط نوید |
دوست داشتن انتخاب دوست اميد عشق نگاه از خدا خواستن سخني از ناپلئون ژيد به دلمون ياد بديم دنيا وصال خوشبختي + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:0 توسط نوید |
|