|
|
|
|
به چه سرگرم کنم دیده و دل را که مدام دل تورا می طلبد دیده تورا می جوید دلم گرفته... لینک دانلود اهنگ با صدای مازیار فلاحی دانلودش کنید حرف نداره من که عاشق صداشم تو رو دوست دارم زیاد تو رو دوست دارم عجیب، تو رو دوست دارم زیاد، چطور پس دلت میاد، منو تنهام بذاری رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها؛ تو رو دوست دارم زیاد، نگو پس دلت میاد، منو تنهام بذاری چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه؛ تو رو میسپارم به عشق، برو با ستاره ها، با ستاره ها مثل حس دوبارهء تولدت، تو رو دوست دارم، وقتی میگذری همیشه از خودت، بغلت میگیرم و میمیرم به سادگی؛ تو رو دوست دارم، مثل حس لطیف وقت سحر، این دل غریبم رو با تو میسپارم به خاک چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه؛ تو رو میسپارم به عشق، برو با ستاره ها، با ستاره ها تورو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب تورو دوست دارم
تورو دوست دارم عجیب تورو دوست دارم زیاد
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم زیاد
چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه
برو با ستاره ها
تورو دوست دارم
مثل خواب خوب بچگی
تورو دوست دارم
کنار سیب ورازغی
داستان1 استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است
داستان 2 معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند.او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردنبه شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودندسیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388 9:52 توسط نوید |
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی. در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد. به کمی سبکسری نیاز داری تا از زندگی لذت ببری و به کمی شعور، تا از لغزشها بپرهیزی. همین کافی است + نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388 10:26 توسط نوید |
فقط... فقط دریا دلش آبی تر از من بود و من از دریا دلم دریا. فقط این را ندانستم چرا گشتم چنین تنها تر از تنها. به هر آبی شدم آتش به هر آتش شدم آبی به هر آبی شدم ماهی به هر ماهی شدم دامی به هر نامحرمی ساقی به هر ساقی می باقی و تو این را ندانستی چرا گشتم چنین عاصی؟... یه داستان معرکه دوست من «جان فوپ» وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از خودش سوال نكرد چرا؟ من دست ندارم.» بلكه پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد». را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را
ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم:
«چرا؟»
«چرا حالا؟»
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»
را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.
هم جوابي وجود داشته باشد،اهميتي ندارد.
شروع مي شوند:
خود مي پرسند: «چه كاري طي 24ساعت آينده
مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»
افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر
«وفق مراد» هست يا نه.
اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه
كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي
بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه
«چرا؟» + نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 9:6 توسط نوید |
|